یاد بهاران بر من فرود می اید
بی انکه از شخمی تازه بار بر گرفته باشم و
گسترش ریشه ئی را در بطن خود احساس می کنم
و ابرها با خس و خاری که در اغوشم خواهند نهاد
با اشک های عقیم خویش به تسلایم خواهند کوشید.
جان مرا اما تسلایی مقدر نیست:
به غیاب دردناک تو خواهم اندیشید
که افسون پلیدی از پای درامدی
و رد انگشتانت را
بر تن نومیدی خویش
در خاطره ئی گریان
جست و جو
خواهم کرد.
(شاملو.دفتر یکم)
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 14:23  توسط سحر
|
جمعه دوم اکتبر ۱۹۹۲
اشوب نازل شده است بر کاراندیرو
همان بزرگ ترین زندان تودرتو
در امریکای جنوبی
که بیش از صد زندانی مرده و صدها زخمی حاصل این قتل عام بود.
پلیس با هلیکوپترهایش رسید
با بیش از دویست نیروی مسلح
کشتار دسته جمعی تلی از اجساد
مقابله-تباهی
انظباط-بی خبری
حریق-شکنجه
پلیس در تلاش برای پنهان کردن قتل عام چنین می گوید:
تنها هشت زندانی کشته شده اند
ددمنشی پلیس های برزیل را
در خارج از این کشور همه می دانند
این گونه نابود کردن روشی است که انها به کار می گیرند
تا از دست تمامی زندانیان خلاص شوند
و خشم پلیس بنای زندان را
پس از طغیان ویران کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 13:16  توسط سحر
|
در سرزمین ما
شاید هنوز چیزهایی باشد که عالی نیست
اما هنوز به اعتراف گرسنگان
سخنرانی های وزیر تغذیه
فوق العاده است.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:56  توسط سحر
|
کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم
کلید خانه ام را
در دستت می گذارم
نان شادیهایم را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو
این چنین ارام
به خواب می روم؟
(شاملو-دفتر یکم)
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 9:53  توسط سحر
|
تیره و تار از افتاب
چکاچاک ویرانی اخرالزمان
شهرها فرو افتاده بر ویرانه ها
چرا باید بمیریم؟
نابودی بنی ادم
در زیر اسمانی خاکستری و رنگ پریده
باید طغیان کنیم
من کاری نکردم و چیزی ندیدم
مقابله تروریستی
در انتظار پایان
و دسیسه دوران جنگ
خاکستر به خاکستر-خاک به خاک
روبرو شدن با دشمن
و افکار دیوانه
شفاعت مذاهب
اما مشکلات هنوز باقی اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 11:26  توسط سحر
|
سخن گوی کانون نویسندگان
در پی قیام هفدهم ژوئن
در خیابان استالین اعلامیه هایی پخش کرد.
روی اعلامیه ها نوشته شده بود:
دولت دیگر به ملت اعتماد ندارد.
بهتر نبود که دولت
با انحلال ملت
مردم دیگری برای خود انتخاب میکرد.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 8:1  توسط سحر
|
ترس تو را بسته است
و تو رشد نمی کنی
تو در اشتباهی-تو گم شده ای
و هیچ کس زیر بار شکست نمی رود
وجدان زیباست
کلمات بی ایمانی
مغرور و عهد شکن
از اندیشه ها گذشتند تا به تنهایی پیروز باشند
حسادت-هنوز قوی است
تنفر-هنوز زنده است
از ماورای جهانی تهی
صدای الوده-و فریادی تنها.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 10:16  توسط سحر
|
ان گاه که واپسین درد خود را می کشیدم
فریاد زدم پس می توانم گریخت
روبروی خویش چه میبینم؟
ایا تنها بازتاب جنون من است؟
مرا به سوی اکنون پرتاب می کند
تنها و تقریبا مایوس
سرم خود را مقابل دیوار می افکند
و خونم را ازاد از من روان می سازد
تا دوباره متولد شوم و این سرنوشتی غمناک خواهد بود
در جست و جوی مرگ انگاه که در درون من است
قی می کنم تا بیرونش بریزم
و می کوشم تا بخوابم همچنان که بر زمین سرد نشسته ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 13:47  توسط سحر
|
به نظر من ثروت خیلی چیز مهمی است.اگر ثروت باشد همه چیز هست.مثلا کسی که ثروتمند است بچه اش را می فرستد مدرسه غیر انتفاعی اما کسی که فقیر است بچه اش را می فرستد مدرسه ما که نصف معلم هایش وقت ازادشان را مسافرکشی میکنند.تازه مردم ثروتمندان دا بیشتر تحویل میگیرند.مثلا بچه های کلاس ما که همگی دو سال است که دارند کتابهای کلاس اول را می خوانندو برای پیشرفت علم زحمت میکشند اما معلمها به این کلاس نمی ایند هیچی تازه اسم کلاس ما را منطقه مین گذاری شده گذاشته اند.
حرف ادم ثروتمند را همه می فهمند.مثلا یک استاد دانشگاه توی کوچه ما می نشیند که چند روز پیش با بقال محله مان دعوایش شد.بقال محله مان هی به او فحش های طبیعی و مردمی می داداما استاد یک فحش هایی می داد که ما اصلا نشنیده بودیم و نمی دانستیم یعنی چه.مثلا هی می گفت انسان لاابالی فروشنده بی مبالات.....
بقال هم میخندید و می گفت:این را نگاه کن وسط دعوا دارد حافظ می خواند.ادم پولدار اسمش ماندگار است.مثلا مردم اسم بسیاری از دانشمندان را نمی دانند اما قارون را می شناسند.حتی یک فیلم هم به این نام ساخته اند.پس نتیجه میگیریم که ثروت خیلی خیلی بهتر است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 8:32  توسط سحر
|
تاج از سرش برداشتند
و به گورش نهادند.
غروبی بعد
که دوباره بر فراز امدند
گل های تاج شکفته بود
و یکی توکا
گرم و شیرین اواز می خواند.
پس مرگ حس نشد
کسی گریه نکرد
سپس بازماندگان فقط لبخند زدند و ارام از انجا رفتند.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 9:50  توسط سحر
|